اولین روز بارانی پاییز

+ خلاصه نویسی مکانیک آماری رو امروز تموم کردم، حتی تایپ کردم که آخر سر یه خلاصه مرتب و تمیز داشته باشم. 

+ دیروز عصر و شب بودم وصبح هم یه راست از کار رفتم برای انصرافی از دانشگاه اول. باید همه جای نرفته میرفتم برای تسویه حساب🙄 عجیبه این حد از بی معنی بازی

+ دیشب که فقط یکی دو ساعت تونستم استراحت کنم، امروز تا الان که توی سرویس نشسته ام به سمت خونه هیچی نخوابیدم. میخواستم امشب شیمی کوانتوم رو قورت بدما 😂 ولی مث که خواب داره منو قورت میده. خدایا بتونم به این درس تسلط پیدا کنم هر چند کلا این درس در ابهامه 🤨

+ امروز عجب بارونی اومد و چقدر من رو دلتنگ میکنه هوای ابری، امروز مدام مداحی "نفس باران" بنی فاطمه رو گوش میدادم. فوق العاده زیبا میخونه

+ خب ببینم میتونم این چهل دقیقه تا خونه رو یکم بخوابم 😉🙏

۱۴ مهر ۹۷ ، ۲۲:۳۲ ۰ نظر
ته خط
شیمی کوانتوم تو رو قورت خواهم داد 😅

شیمی کوانتوم تو رو قورت خواهم داد 😅

+ عصر و شب بودم و حالا اومدم دانشگاه اولی که انصراف بدم پرونده ام بره دانشگاه دومی، کلی دنگ و فنگ بیخود🙄 و منم خوابم میاد و هنوز صبحونه نخوردم 😔😒 ، باید تا ساعت 10 صبر کنم استاد بیاد تایید کنه انصرافیم رو

+ خانوم بچه هم که هنوز نیومدند، چقدر طولانی شد 😞

+ کلاسها هم بازم یه بنده خدایی هست جزوه و اینا برام می‌فرسته، واقعا یه سری ها چه آدمای خوبی اند، دارم سعی می کنم برسم به کلاس

+ امروز به رئیس هم گفتم که دانشگاه میرم تا هوای کار دستش باشه، یه وقت بعدا بفهمه و بهش نگفته باشم شاید گیر بده، عجبا، یه سر داریم و هزار سودا 😅

+ خواب، گشنگی 🤣

+ دیگه چی بگم؟ چرا وقتی میخام بنویسمشون یادم میره!😒

شاید بعدا کاملتر کردم

برم یه چیز بخورم

۱۴ مهر ۹۷ ، ۰۸:۵۹ ۰ نظر
ته خط
چقدر دیر شد اومدنم

چقدر دیر شد اومدنم

+ میخواستم اینجا مثلا هر شب نامه بشه ولی خب زندگی نمیزاره خب 

+ خداروشکر با یه شب بستری بچه جان مشکل زردی حل گردید ولی دچار ویروس اسهال شد (ببخشید 😅) که البته کل خانواده درگیر این ویروس شدن چون واگیر دار بود و منم مثل اینکه الان که همه خوب شدن دارم درگیرش میشم دقیقا روزی که فرداش باید برگردم دیارم اصفهان 😢. پاییز هم با این حجم از حساسیت ها و ویروس ها نوبره - آدم خیال میکنه عاشقتر شده نگو همه اش ویروسه 😂

+ خانوم میگه حالا زوده بیام خونه فعلا دو هفته بیشتر نگذشته و نیاز به کمک مامانم دارم برو استراحت بعدیت بیا (یعنی 12 روز دیگه) آخه آنقدر عاشق که میتونی راحت این حرف رو بزنی و نفهمی من چه حالی میشم 😭 خب چه کنیم از روزگار غیر از این انتظاری نیس

+ الان کمر و سر و همه جام کوفت اس، دو تا قرص و دو تا لیوان جوشونده خوردم یکم لم دادم ببینم چی میشه، امیدوارم بتونم فردا برم منزل🤗

+ دانشگاه هم که هیچی، رفتم و درسهایی ارائه شده که تقریبا پیش نیاز همه شون شیمی کوانتوم 1 هست، هر چی میگم استاد این درس توی کارشناسی برای ما ارائه نشده انگار نه انگار و میگن باید خودتون بخونید(حالا فقط دو سه نفر اینجوریم) آخه کوانتوم هم بحث خاص و دنیای جدیدیه و منم این چند روز که اومدم قم و مدام یا اینو میبرم دکتر یا اونو ولی کتاب کوانتوم از دستم جدا نشده. 7 فصله کم نیست و قابل درک نیست. فعلا که فقط دارم روخوانی میکنم😂 مثله کتاب داستان 😆

+ بچه های دانشگاه که متاسفانه اکثرا خانوم هستن و فقط سه نفر آقا هستیم، یه گروه تشکیل دادن که چیزی داخلش نمیزارند 😐🤨 میگم فایل صوتی یا جزوه ولی انگار نه انگار، پس به چه کاری میاد این گروه 🙄، استادا هم بفهمند کار هم میری جوری باهات برخورد می‌کنند انگار جرم کردی، آخه من شکم زن و بچه ام رو با فرمول های کوانتوم سیر کنم؟ خود شرودینگر هم شاغل بوده اینا چه توقعی دارند؟ 😂

+ الان هم سرم یه مقدار درد میکنه بهتره با تمرکز دراز بکشم، خداجون زود خوب بشم 🙏


۰۶ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۶ ۰ نظر
ته خط

حالم حال نیس

امروز واقعا حالم گرفته شده 😔

با اینکه اومدم دانشگاه اصفهان و توی رشته مورد علاقه ام ولی حالم گرفته اس

حالا مربوط به روز اول ارشد باشه نه ولی خب اونم مازادش میکنه

دوری از زن و بچه 

گذاشتمشون قم و خودم اومدم کار و دانشگاه‌ 

انگار غریب شدم 😔

تازه بفهمم بچه ام زردیش بالاس و دکتر خانومم رو ترسونده باشه بدترین حالت ممکنه (دکتر غلط میکنه زن من رو بترسونه) 


این چند وقت حتی حوصله نوشتن هم ندارم چه برسه به این کلاسا

فعلا

۰۱ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۵ ۰ نظر
ته خط
شب 6 اُم) سرم خیلی شلوغ شد، برنامه میخام

شب 6 اُم) سرم خیلی شلوغ شد، برنامه میخام

+ همیشه تاسوعا و عاشورا حس غربت و دل گرفتگی شدید داشتم. با اینکه به خاطر بچه جونی و شرایط دیگه جور نشد زیاد مراسم عذاداری برم، ولی آنقدر کرمشون زیاد که امروز ظهر سر از سفره حضرت عباس در آوردیم. 

+ بلاخره با همه مشورت ها و سردرگمی ارشد رو ثبت نام کردم تا ببینم جواب سازمان سنجش چی میاد. برام دعا کنید بتونم پیش برم. میدونید نداشتن رفرنس دقیق و کلا جو کلاس و همکلاسی های ارشد اصلا مثل کارشناسی نیست بالاخص که مختلط هم باشه. همه یه دست پسر باشیم بازم بهتره تا اینجور. توکل به خدا 

+ روز اول دانشگاه با یکی از اساتید کارشناسیم کلاس داشتم، خیلی استاد دوست داشتنیه برای من هست و البته اونم از درس من توی کارشناسی راضی بود، امیدوارم ضایع بازی در نیارم با درس نخوندن. 

+ بلاخره توی گیر و دار بچه بزرگ کردن و مای بی بی خریدن و عوض کردن افتادم 😜. و امروز برای اولین بار پوشکش رو باهم عوض کردیم 😷😂. واقعا زندگی متاهلی بدون بچه کجا و با بچه کجا 😉 ایشالله همه با سلامتی بچه دار بشند.

+ مرخصی ام قرار بود امروز تموم بشه ولی هماهنگ کردم تا شنبه باشه. خانوم بچه رو میخام ببرم قم ور دل مامان باباش دو روز هم بمونم و بیام هم برم کار و هم دانشگاه ولی امروز ماشین پدر خانومم مشکل پیدا کرد و به فردا موکول شد معلوم نیس شایدم شبی رفتیم. 

+ خدایا شکرت و خداجون کمکم کن

۲۸ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۸ ۰ نظر
ته خط
شب 5 اُم) آری آری زندگی زیباست ☺️

شب 5 اُم) آری آری زندگی زیباست ☺️

+ بلاخره وقت شد بیام یکم تخلیه شم 😂. آقا خداروشکر بچه جونی و خانوم جونی هردو به سلامت این مسابقه رو با قهرمانی پشت سر گذاشتن و هم اکنون هر دو در حال استراحت در اتاق خواب ☺️ .

+ شب بستری همسرم و وقتی که تا صبح پشت در اتاق زایمان بودم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 😔. تا خود صبح اونجا بودم و برای نماز رفتم نماز خونه بیمارستان، با اینکه خسته بودم مراسم عزاداری بعد نماز برپا شد و نشسته ام پای مراسم ولی نیمه چرت. زنگ زدم به مادر خانومم که پیش همسرم بود ببینم اوضاع چه طوره، که به دفه صدای جیغ و داد های خانومم رو شنیدم 😢 یهو وسط روضه و صدای زنم گریه ام گرفت و ....  یه ساعت بعدش مادر خانومم زنگ زدو خبر خوشحالی رو داد.

+ اتفاقایی توی بیمارستان افتاد از داد بیداد خانواده ای که پدرشون رو از دست داده بودن و به پرسنل ناسزا می گفتن تا دختری که به خودش لعنت میگفت که چرا دیروز نیومدم بهش سر بزنم. از شیخی که .. اینو رمزی میزارم که فقط خودم یادم بیاد. همه و همه گذشت و این یعنی زندگی.... 

+ دیروز صبح که رفتم بیمارستان برای ترخیص خانوم و بچه جونی از ساعت 8 تا 11 بیکار بودم و اطراف بیمارستان زهرای مرضیه می چرخیدم. دو تا امامزاده به فاصله 100 متری و یه مقبره شاعر صغیر اصفهانی هم کنار اونها بود. کلی مغازه ولی امان از اینکه یه دونه گل فروشی هم نبود. راستی دیروز بعد به دنیا اومدن محمد متین جون  یه جعبه شیرینی خامه ای و یه سینی شیرینی خشک خریدم از اونجا تا دم اتاق ملاقاتی به همه دادم کیف کنند😁.

+ اینم بگم طوطی دیواری عصر همون شبی که رفتیم بیمارستان تموم شد و چسبوندم به دیوار هال. تصویر در زیر 😉

دریافت

+ امروز رفتم شناسنامه بچه جونی هم گرفتم. ساعت تولدش هم 8 صبحه نه 9 صبح که توی پست قبلی نوشتم 😜

+ خدا به همه تون شادی و سلامتی بده 😉

+ فعلا مرخصی ها رو تا چهار روز درخواست دادم تا بعد ببینم چی میشه 

+ سازمان سنجش هم این چند روز که هر موقع زنگ زدم اشغال بود، چه کنم با ارشد آخه 

۲۴ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۴۳ ۰ نظر
ته خط
ناگهان اُم) نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

ناگهان اُم) نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی


+ وای خدایا شکرت خانوم جونی و بچه جونی سالم و سرحال، ای جونم

+ خدایا شکرت

+ خدایا شکرت

+ خدایا شکرت


۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۳۰ ۰ نظر
ته خط

شب 4 اُم) شروع فصل جدید زندگی

+ از دیشب ساعت 12 اومدیم بیمارستان. نامردا گفتن خانوما برن بالا تشکیل پرونده و بعد بیاید پایین پرونده رو کامل کنید و بعد بستری ولی نامردی اینجا بود من هنوز با خانومم خداحافظی نکرده رفت بالا همون موقع بستریش کردند. 


+ آمپول فشار و درد ... خدایا، یه لحظه صدای جیغ و دادش رو شنیدم نا خودآگاه اشکم بود که روی صورت سُر می خورد پایین.

+ از دیشب اینجاییم. منم توی سالن هی لول میخورم تا الان. 

+ هرکی این مطلب رو میبینه لطفا از ته دل و دوستانه دعا کنید همه زایمان ها راحت و از ما هم همینجور باشه. 

+ اشکم میاد باز (مرد گنده)


وای خدایا شکرت

بچه مون بدنیا اومد

ساعت 9

22 شهریور 97

محمد متین بابا

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۰۸:۳۵ ۰ نظر
ته خط
شب 3 اُم) آنه گذر سریع روزهای استراحتت چگونه گذشت؟

شب 3 اُم) آنه گذر سریع روزهای استراحتت چگونه گذشت؟

+ بلاخره اولین روز استراحتم آغاز شد و همین الان تموم شد :| (کار بنده شیفتیِ و هر چهار روز یکبار به ترتیب صبح عصر شب و استراحت هستم) آخه موندم چرا این روزهای استراحت اصن برکت ندارند و به ثانیه تمام می شوند.

+ صبح که از کار اومدم تا روز اول استراحت رو جشن بگیرم (الکی مثلا آره) دیدم بسیار خوابم میاد. آخه چهار شب پشت سر هم شب کاری واقعا سردرد و خواب عجیبی رو میطلبه توی اولین روز استراحت. معمولا به همین روش باید گذرونده بشه ولی نشد. پدر خانومم از کربلا رسیده بود و هنوز چشم روی هم نگذاشته بودم برای خواب که زنگ منزل زده شد. تشریف اوردند و روبوسی و چاق سلامتی و سپس به سمت سرو صبحانه که گداخته بود شتافتیم. (عمرا اگه بدونید گداخته چیه :/ )

+ بعد از حال و احوالات رفیتم به سمت کمی خوابیدن که ناگهان همسرمان ( که دو سه روزی هم هست کمی با ما سرد شده است :| ) اومد از خواب ناز بیدارم کرد که بدو برو سریع مرغ بگیر که ظهر کلی مهمون دعوت کردم :| آخه بدون هماهنگی زن؟ آخه عشق از این کارا باید بکنه؟ به گذشته فکرکردم و فهمیدم که بله عشق از این کار ها هم میکنه . دیگه از عشق همه کاری بر میاد . (شاید بگید چرا هنوز همسرم رو عشق صدا میزنم  با اینکه باهام سرده ، دلیلش مشخصه اگه هرجای زندگی مشکلی پیش بیاد سعی میکنم عشق رو لطمه ای بهش نزنم - هرچند یه جاهایی بد ضربه ای بهم خورده :( -   )

+ ظهر مهمونا اومدن خوردیم و خندیدیم و رفتند. لیست مهمان ها جهت اطلاع: پدر و مادرم - پدر و مادرش وبرادش-مادر بزرگش-دایی ایناش :|

+ عصر نوبت آخر دکتر خانومم برای زایمان بود. قرار بر این شد فردا شب بستری بشه. با اینکه هنوز یه هفته جای کار هست ولی دکی خانوم می خاد بره مسافرت داره همه زنها رو زود میزاوونه (زاییدن) .  برای همین هم خانومم اومد کلی گریه و آبغوره که فردا نه و میخام به موقع اش باشه و از این حرفا. البته الان هفته 40 است و هیچ مشکلی نداره ولی خب میگه من که هنوز به درد زایمان نرسیدم. خب شما دیگه خیلی دقت نکن :| 

+ شبم همین دوساعت پیش رفتیم یه ساعت بیرون پیاده روی تا فردا یکم راحت تر باشه برای زاییش.

+ یکم هم طوطی رو ادامه دادم ساختش رو . خیلی کم

+ یه خط در میون امروز به سازمان سنجش زنگ میزدم و مدام هر چهار خطش اشغال بود. آخه این چه وضعشه :}

+ دلم دویدن میخاد ، خوابیدن روی چمن ، نشستن و چند ساعت زل زدن به آب دریا ... ... شاید اینا علائم بابا شدنه :)

همینا 

۲۱ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر
ته خط
شب 2 اُم) وقتی سرم شلوغ باشه بهترم :)

شب 2 اُم) وقتی سرم شلوغ باشه بهترم :)

+ دیشب شبکاریم که تموم شد (در واقع میشه امروز صبح ساعت 6و نیم) گفتم اگه خونه برم وقتم گرفته میشه و یه راست رفتم سمت دانشگاهی که اولویت اول اورده بودم. در واقع همون دانشگاه لیسانسمه و اصلا به خاطر آشنا بودن استادا اون رو انتخاب کرده بودم تا با شرایطم بهتر کنار بیاند (کار و زن جان و بچه جان در حال رسیدن). اصلا اول باید این رو بگم چون برای کنکور هیچ مطالعه ای نداشتم و رتبه ام خیلی ناجالب شده بود فک نمیکردم حتی همون رو هم بیارم (البته شبانه ها نه روزانه) ولی کارنامه نهاییم که اومد دیدم اولویت پنجمم که یه دانشگاه عالی با رتبه علمی بالاتر رو هم میتونستم قبول بشم :| . با این حال دلم میخاست دانشگاه قبلیم ولی روزانه باشم . بلاخره رفتم دانشگاه اساتید رو دیدم و برای هرکدوم جداگونه شرح حال گذشته این چهار سال رو میدادم (خودشون می پرسیدند خو - و بسیار کف کردیم از بس حرف زدیم-) . تا اینجای کار اساتید تا حدودی با غیبت های آینده ام موردی نداشتند ولی یه مورد بود که منو یکم ناراحت میکرد ، اولویت پنجمم!

+ یکی از دوستام که اونجا رسمی شده و مشغول به کار بود رو هم دیدم . کلی با هم گپ زدیم . متاهل شده بود و جالب این بود هردومون همسرمون از شهر دیگه و یکسانی بود و این خیلی برام جالب بود. 

+ با آموزش صحبت کردم که آقا من به سازمان سنجش درخواست نادیده گرفتن اولویت اول رو دادم که یعنی اولویت بعدی رو قبول بشم (قابلیت جالبی گذاشتند :) ) اوناهم گفتن برو تا یه هفته دیگه وقت داری بیای ثبت نام و هیچ ایرادی نداره :) . ولی حالا هرچی زنگ زدم سازمان سنجش جواب نمیدن که ببینم تکلیفم کی معلوم میشه ، بنابراین فعلا در دنده بی خیالی به سر می برم .

+ ظهر که اومدم خونه خیلی سردرد داشتم ، فک کنم بچه های شرکت اساسی منو به قهوه معتاد کردن ، یه قهوه اساسی درست کردم و زدم به بدن و شارژ بدن آغاز شد ( از نوع فَست شارژ)

+ عصریه خانوم و مادر خانوم و برادر خانوم (دومی و سومی به لهجه ما میشه خارسو و هالولت :) ) رو رسوندم خونه خاله خانومم و خودم یه گشتی در شهر زدم  و بعد تنها اومدم خونه ، یکم هردومون (خودم و عیال جان) استرس پس فردا که قراره آماده بشه برای زایمان رو داریم . هرچند کلا آدمی هستم که برای خانومم خیلی خونسرد می زنم و سعی میکنم همه چیز رو براش راحت نشون بدم تا واقعا هم همینطور براش پیش بیاد ولی خب توی دلم یه مقدار ولوله هست ولی با توکل اونم حله ایشالله

+ یکم وب گردی کردم (کاری که خانومم خیلی خوشش نمیاد) ، یه طوطی دیواری دارم درست میکنم و یکم ساختش رو پیش بردم و یه شام (چون تنها بودم نون دوغ گردو بادوم کشمش و خرما) و نماز و آماده به سمت شرکت برای شبکاری

+  میخام یه کاری راه بندازم ولی نیاز به یه مجوز دو نفره داره  ، موندم با کی اینکار رو راه بندازم (حالا بعدا درباره این میگم خیلی طولانی میشه)

+ کلا همینا بود دیگه ، یاد و خاطره دانشگاه از صبح همه اش توی ذهنمه ، با همه خاطرات خوب و سختش ولی شکر خدا راضی ام :) 


۱۹ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۱۶ ۰ نظر
ته خط