+ باز شروع شد - هی نوشتن و هی پاک کردن


+ دارم بابا میشم ! :)  اینکه با بچه ات 27 سال اختلاف سن داشته باشی نمیدونم کمه یا زیاد ولی اینکه ایشالله نهایتا تا 5 روز دیگه به طور کاملا رسمی بابا میشم ضربان قلبم رو به شدت زیاد میکنه. انگار اطراف قلبم به فاصله 3 سانت خالی میشه و قلبم خودش رو به در و دیوار می کوبه ( بشین سر جات دیگه ) ولی خیلی خوشحالم پسرم از اینکه بابایی به این خوبی خواهی داشت :)  (هیس)


+ ارشد هم که قبول شدم :| . فک می کردم باید کلی بخونم نگو فقط دفترچه رو گرفتن کافی بود . بعد از چهار سال از لیسانسم گفتم بزار واسه خنده بریم کنکور بدیم ( حتی یه ورق هم نخوندم) و جالبتر (یا وحشتناکتر) اینکه اولین انتخابم رو قبول شدم :| ولی نمیدونم باید برم یا نه ، شرایطم پیچیده است.


+ توی کله ام انگار کنسرتی چیزیه ، لامصب ( درستش رو میدونم لامذهبه) پر از سر و صداست نمیزارند بنویسم :| . ( خو بزارید بنویسم یکم خالی شم نامردا)


+ من زندگیم رو با کلی عشق تا اینجا پیش اوردم ولی فهمیدم زندگی با آدمهای عاشق خیلی بد تا میکنه :(   ( خیلی نامردی زندگی خیلی  )


+ برای امشب بسه ، همین چند خط یه دیوان خلاصه شده ی افکارم بود :(