+ دیشب شبکاریم که تموم شد (در واقع میشه امروز صبح ساعت 6و نیم) گفتم اگه خونه برم وقتم گرفته میشه و یه راست رفتم سمت دانشگاهی که اولویت اول اورده بودم. در واقع همون دانشگاه لیسانسمه و اصلا به خاطر آشنا بودن استادا اون رو انتخاب کرده بودم تا با شرایطم بهتر کنار بیاند (کار و زن جان و بچه جان در حال رسیدن). اصلا اول باید این رو بگم چون برای کنکور هیچ مطالعه ای نداشتم و رتبه ام خیلی ناجالب شده بود فک نمیکردم حتی همون رو هم بیارم (البته شبانه ها نه روزانه) ولی کارنامه نهاییم که اومد دیدم اولویت پنجمم که یه دانشگاه عالی با رتبه علمی بالاتر رو هم میتونستم قبول بشم :| . با این حال دلم میخاست دانشگاه قبلیم ولی روزانه باشم . بلاخره رفتم دانشگاه اساتید رو دیدم و برای هرکدوم جداگونه شرح حال گذشته این چهار سال رو میدادم (خودشون می پرسیدند خو - و بسیار کف کردیم از بس حرف زدیم-) . تا اینجای کار اساتید تا حدودی با غیبت های آینده ام موردی نداشتند ولی یه مورد بود که منو یکم ناراحت میکرد ، اولویت پنجمم!

+ یکی از دوستام که اونجا رسمی شده و مشغول به کار بود رو هم دیدم . کلی با هم گپ زدیم . متاهل شده بود و جالب این بود هردومون همسرمون از شهر دیگه و یکسانی بود و این خیلی برام جالب بود. 

+ با آموزش صحبت کردم که آقا من به سازمان سنجش درخواست نادیده گرفتن اولویت اول رو دادم که یعنی اولویت بعدی رو قبول بشم (قابلیت جالبی گذاشتند :) ) اوناهم گفتن برو تا یه هفته دیگه وقت داری بیای ثبت نام و هیچ ایرادی نداره :) . ولی حالا هرچی زنگ زدم سازمان سنجش جواب نمیدن که ببینم تکلیفم کی معلوم میشه ، بنابراین فعلا در دنده بی خیالی به سر می برم .

+ ظهر که اومدم خونه خیلی سردرد داشتم ، فک کنم بچه های شرکت اساسی منو به قهوه معتاد کردن ، یه قهوه اساسی درست کردم و زدم به بدن و شارژ بدن آغاز شد ( از نوع فَست شارژ)

+ عصریه خانوم و مادر خانوم و برادر خانوم (دومی و سومی به لهجه ما میشه خارسو و هالولت :) ) رو رسوندم خونه خاله خانومم و خودم یه گشتی در شهر زدم  و بعد تنها اومدم خونه ، یکم هردومون (خودم و عیال جان) استرس پس فردا که قراره آماده بشه برای زایمان رو داریم . هرچند کلا آدمی هستم که برای خانومم خیلی خونسرد می زنم و سعی میکنم همه چیز رو براش راحت نشون بدم تا واقعا هم همینطور براش پیش بیاد ولی خب توی دلم یه مقدار ولوله هست ولی با توکل اونم حله ایشالله

+ یکم وب گردی کردم (کاری که خانومم خیلی خوشش نمیاد) ، یه طوطی دیواری دارم درست میکنم و یکم ساختش رو پیش بردم و یه شام (چون تنها بودم نون دوغ گردو بادوم کشمش و خرما) و نماز و آماده به سمت شرکت برای شبکاری

+  میخام یه کاری راه بندازم ولی نیاز به یه مجوز دو نفره داره  ، موندم با کی اینکار رو راه بندازم (حالا بعدا درباره این میگم خیلی طولانی میشه)

+ کلا همینا بود دیگه ، یاد و خاطره دانشگاه از صبح همه اش توی ذهنمه ، با همه خاطرات خوب و سختش ولی شکر خدا راضی ام :)