+ بلاخره وقت شد بیام یکم تخلیه شم 😂. آقا خداروشکر بچه جونی و خانوم جونی هردو به سلامت این مسابقه رو با قهرمانی پشت سر گذاشتن و هم اکنون هر دو در حال استراحت در اتاق خواب ☺️ .

+ شب بستری همسرم و وقتی که تا صبح پشت در اتاق زایمان بودم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم 😔. تا خود صبح اونجا بودم و برای نماز رفتم نماز خونه بیمارستان، با اینکه خسته بودم مراسم عزاداری بعد نماز برپا شد و نشسته ام پای مراسم ولی نیمه چرت. زنگ زدم به مادر خانومم که پیش همسرم بود ببینم اوضاع چه طوره، که به دفه صدای جیغ و داد های خانومم رو شنیدم 😢 یهو وسط روضه و صدای زنم گریه ام گرفت و ....  یه ساعت بعدش مادر خانومم زنگ زدو خبر خوشحالی رو داد.

+ اتفاقایی توی بیمارستان افتاد از داد بیداد خانواده ای که پدرشون رو از دست داده بودن و به پرسنل ناسزا می گفتن تا دختری که به خودش لعنت میگفت که چرا دیروز نیومدم بهش سر بزنم. از شیخی که .. اینو رمزی میزارم که فقط خودم یادم بیاد. همه و همه گذشت و این یعنی زندگی.... 

+ دیروز صبح که رفتم بیمارستان برای ترخیص خانوم و بچه جونی از ساعت 8 تا 11 بیکار بودم و اطراف بیمارستان زهرای مرضیه می چرخیدم. دو تا امامزاده به فاصله 100 متری و یه مقبره شاعر صغیر اصفهانی هم کنار اونها بود. کلی مغازه ولی امان از اینکه یه دونه گل فروشی هم نبود. راستی دیروز بعد به دنیا اومدن محمد متین جون  یه جعبه شیرینی خامه ای و یه سینی شیرینی خشک خریدم از اونجا تا دم اتاق ملاقاتی به همه دادم کیف کنند😁.

+ اینم بگم طوطی دیواری عصر همون شبی که رفتیم بیمارستان تموم شد و چسبوندم به دیوار هال. تصویر در زیر 😉

دریافت

+ امروز رفتم شناسنامه بچه جونی هم گرفتم. ساعت تولدش هم 8 صبحه نه 9 صبح که توی پست قبلی نوشتم 😜

+ خدا به همه تون شادی و سلامتی بده 😉

+ فعلا مرخصی ها رو تا چهار روز درخواست دادم تا بعد ببینم چی میشه 

+ سازمان سنجش هم این چند روز که هر موقع زنگ زدم اشغال بود، چه کنم با ارشد آخه